نمیدونم چم شده، حس جدیدی دارم، مطمئنم عاشقیه
ولی نمیدونم عاشق چی! عاشق کی!
عاشق دخترک تنها و معصوم و صاف و سادهی آفتاب و مهتاب ندیده یا عاشق حس قشنگی که ایامیبهم داده شد؟!
عاشقی حس عجیبیه، حس بی نهایتی که انرژی بی نهایت هم داره!
عشق به ظاهر؟! نه فکر نکنم منطقی باشه، قطعا حسی که دارم بیشتر از عشق به ظاهره، بیشتر از عاشق آدما شدنه، عشق به اخلاق و دل صاف و پاک خیلی شایسته تره برای احساسی که دارم، اما به کی؟؟!!
مگه میشه خالق این احساس رو شناخت و عاشقش نشد؟! مگه میشه خدا رو شناخت و عاشقش نشد؟! کسی که تمام فکر و ذهن و قلب و روحمو برد؟! و یه دلو ذهن آشوب برام گذاشت تا همیشه یادش تو دلم زنده باشه، مگه میشه من این همه زیبایی از خالقم رو ببینم و این حس رو نسبت بدم به آدما که همشون آفریدهی خالق منن؟! شرم نکنم اگه این کارو بکنم؟! واقعا شرم بر من اگه احساس قشنگمو به کسی نسبت بدم!
خدایا تو که جنبهی منو میدونستی، چرا اینجوری آشوبم کردی که همه چی رو بزارم کنار و از صبح تا شب درگیر بغض و اشک و هیجان باشم؟! خدای من تو چه زیبایی که این همه احساسات عجیبی رو برام هدیه آوردی، خدایا احساس میکنم لایق این همه شور نیستم، ولی خب هر چی تو بخوای همون میشه، خدایا میشه دوباره زندگیم تنهای تنها بشم که فقط یه مدت به تو فکر کنم؟! حداقل یه ماه، نمیتونم صبح سرکار بغضمو نگه دارم و یواش یواش اشکامو پاک کنم و شب برم خونه درگیر ورزش و بحثای خانوادگی بشم، دلم یکم آزادی میخواد، دلم میخواد بیشتر باهات حرف بزنم
کاش میشد بدون اینکه کسی بپرسه به خدا چی میگی حداقل 5 دقیقهای سجده کنم و باهات از آرزوهام بگم، باهات حرف بزنم و تشکر کنم، کاش میشد راحت گریه کنم
خدایا مگه منو مرد نیافریدی؟! پس چرا این همه احساسات لطیف برام گذاشتی؟! اینطوری که رو دست خودت میمونم خدا
خدایا دلم میخواد یکی رو پیدا کنم و یه سره از حسم به خودت براش بگم، از حرفا و قرارایی که با هم گذاشتیم بگم
خدایا باورم اینقدر احساست میکنم، فکر میکنم روبروم نشستی و دارم برات حرف میزنم، خدایا دلم داره میترکه، دلم تو رو میخواد، خدایا آبرومو نبر، نمیخوام اینجا گریه کنم، خدایا دوستت دارم، خدایا عاشقتم
خدایا شکرت